برای اولین بار همدیگر را از نزدیک دیدیم، جلو دانشکده. چند ساعتی راه رفتیم و حرف زد. پُر از شور زندگی بود. دفعهٔ بعد که همدیگر را دیدیم کتابی به من داد که روی جلدش نوشته بود «باغ آینه، الف بامداد.» من نمیدانستم او شاعر است و الف بامداد خود اوست. خودش هم توضیحی نداد. گفت تو که شعر میخوانی، این را هم بخوان. میخواهم نظرت را بدانم! در مواردی که دربارهٔ شعر یا موسیقی صحبت میکرد خیلی جدی بود؛ این بود که در ملاقات بعد خیلی جدی پرسید:شعرها چطور بود؟
گفتم: خیلی دوست داشتم. الف بامداد کیه؟
گفت: شاعر است.
این جملههای آغاز عشق شاملو و آیداست. همان لحظهای که آیدا در توصیفش گفته بود: «همهچیز تموم شد» و شاملو پاسخ داده بود: «همهچیز شروع شد»…

دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.