بازگشت بومی

بازگشت بومی

یوستاشیا که سودای زندگیِ دیگری را در سر می‌پرورد، همسر کلایم می‌شود که پیشتر در پاریس به تجارت مشغول بود و اکنون به زادگاه خود بازگشته است تا به آرامی و آسودگی روزگار بگذراند. یوستاشیا امید دارد شوهرش سرانجام راضی شود که به پاریس بروند. چنین نمی‌شود و یوستاشیا رابطه‌اش را با یکی از عشاقِ سابقش، وایلدیو، از سر می‌گیرد که اکنون همسری دارد سلیم‌النفس و معصوم به نام تامسین. بدین‌سان، سودای یوستاشیا و رابطهٔ نامشروعش با وایلدیو دو نفر دیگر را نیز درگیر ماجرایی پرتنش و نفسگیر می‌کند: کلایم و تامسین. وقتی که کلایم از این رابطه باخبر می‌شود مشاجره‌ای شدید درمی‌گیرد و یوستاشیا با معشوق خود می‌گریزد. ترتیب وقایع به فاجعه ختم می‌شود. بازگشت بومی با اخلاقیات عصر خود ناهمساز بود و واکنش‌های خشم‌آلودی را در پی داشت.

برخی منتقدان بازگشت بومی را مطالعه‌ای دانسته‌اند در نحوه‌ای که جوامع افراد نامتجانس اجتماع را مهار می‌کنند.

۶۵۰.۰۰۰تومان

بازگشت بومی، روایت بازگشت کلایم یوبرایت از شهرِ پاریس به اِگدِن‌هیث است.

راستش را بخواهید من نه قصه را ساده دیدم و نه کاراکترها را، نه نثر هاردی و نه تصاویر را. همه‌چیز در‌هم‌تنیده است. کاراکترها به‌واسطه‌ی طبیعت تعریف می‌شوند، ‌و به‌واسطه‌ی طبیعت می‌میرند. کتابی‌ست به‌راستی درگیر زندگی روستایی و شبانی، و تمرکز آن بر روی روابط انسان‌ها، اعمال‌شان و انگیزه‌هایشان قرار گرفته‌ است.

اِگدِن‌هیث، مکانی‌ست بیش از یک منظره؛ و طبیعت آن نه تنها در دشتِ افسرده و غم‌بارش، که در کاراکترها آشکار می‌شود. اگدن‌هیث —که وقتی رمان را باز می‌کنی در فصل اول جلوی چشمانت نمایان می‌شود— با روحی که گویی از جنس آدمی‌ست، جایی‌ است که فضای خالی میان انسان‌ها را پر می‌کند.

بارها پرسیدم از خودم: اگدن دقیقاً «کیست»؟ روح کهن یوستاشیاست که در بدن نمی‌گنجد؟ و یا یک خاطره‌ی قدیمی از کودکی کلایم؟ زمینِ بازی کاراکترهاست که در نهایت مغلوب‌شان می‌کند؟ آیا جایی‌ست که دیگوری وَن مدام به آن برمی‌گردد تا عشق تامسین را در خود مرور کند؟ و یا پرورش‌دهنده‌ی آن کشش و تمنایی‌ست که وایلدیو را به سوی یوستاشیا هدایت می‌کند؟

چیزی که واضح است، یک‌نواختی اگدن است. اصرارش بر یک‌رنگ بودن آدم‌ها و حفظ سنت‌ها، و آن چهارچوبی‌ست که هرچند یوستاشیا وای در آن جای نمی‌گیرد، اما کلایم با تمام توانش واردش می‌شود، تا تغییرش دهد —تصویری‌ امیدوارانه از آینده که طبیعت بی‌رحمانه آن را جلوی چشمانش تار می‌کند.

آدم‌ها در «بازگشت بومی»، نه در صفت می‌گنجند و نه در تیپ. هیچ‌کس خوب و هیچ‌کس بد نیست. آن‌چه در ایجاد «رخدادها» موثر است، انبوهی‌ست از غرایز، شرایط، انگیزه‌ها و احساسات.

یوستاشیا وای، زنی‌ که اولین برخوردم با او تصویری‌ست که بر فراز تپه‌ها، کنار آتش هم‌چون زنی اساطیری، پرقدرت ایستاده است. چشم‌اندازی که هرچه نزدیک‌تر می‌شود، پرده از رویاهای دست‌نیافتنی او برمی‌دارد. زنی که او را جادوگر می‌نامند، در بازویش سوزن فرو می‌کنند، و در هیچ خانه‌ای راهش نمی‌دهند. زنی جوان که سودای رفتن به «جایی خارج از روستا» را در سر دارد؛ حال آن‌که خود نیز از آنِ این دشتِ خاموش و وحشی‌ست. چنان در رویاها و آرزوهایش مغروق است، که برایش فرقی نمی‌کند «چه کسی» او را به خواسته‌هایش برساند. او زنی‌ست که برای دیدن مردی که آوازه‌اش به گوشش رسیده است، لباس شوالیه تن می‌کند و میان پسرها تئاتر اجرا می‌کند. کدام‌یک از کاراکترهای زن در نیمه‌ی اول قرن نوزدهمِ انگلستان حاضر است برای رسیدن به چیز کوچکی شبیهِ «دیدن چهره‌ی مردی که از پاریس آمده»، خود را به پسر تبدیل کند و پا به خانه‌ای بگذارد که بعدها درهایش را به رویش می‌بندند؟ شاید بکی شارپِ تکری چنین شهامتی را داشته باشد، اما قطعاً از معصومیت و بی‌تجربگی یوستاشیا برخوردار نیست.

کلایم یوبرایت، مردی که از پاریس —از دل رویاهای یوستاشیا— آمده تا روستا را ارتقا دهد و مردم را باسواد کند. مردی که نیمه‌قهرمانانه می‌آید. با پشت سر گذاشتن مرگ دو زن عزیز زندگی‌اش، زنده می‌ماند و درنهایت به واعظی بدل می‌شود تا نه دیگری را، بل‌که قدری خودش را تسکین دهد. در یک تراژدی که قهرمانش، فدای ارزش‌های خود می‌شود، کلایم یوبرایت شبه‌قهرمانی‌ست که ارزش‌هایش فدا می‌شوند و خود زنده می‌ماند.

وایلدیو، که دو زن را دوست دارد و با طرد شدنِ نهایی‌اش توسط یوستاشیا، آتش تمنایش برافروخته‌تر می‌شود و در لحظه‌ای که با تامسین ازدواج می‌کند، پشیمان می‌شود. مردی که راضی نیست. عاشق نیست. بابت چیزهایی خود را سرزنش می‌کند که دستی در آن‌ها ندارد، اما خطاهای عینی‌اش را گردن نمی‌گیرد.

تامسین، زنی که به‌راحتی در قراردادهای اجتماعی روستا جا می‌شود و به سعادت زندگی‌اش با همسر بی‌وفا و فرزندش، می‌اندیشد.

و سرانجام دیگوری ون، که عشقی بی‌ادعا و فاقد «خودخواهی» را نسبت به تامسین در دل دارد، عشقی که وایلدیو نه می‌تواند به پای همسرش بریزد، نه یوستاشیا. ون مردی‌ست که عشق را به‌عنوان احساسی ضروری برای ادامه دادن، برمی‌گزیند، و به شکل ناظر زندگی محبوبش درمی‌آید —عشقی که او را پاداشی گران می‌دهد.

آن‌چه این روابط مثلثی را از نگاهی به‌نسبت جدید بررسی می‌کند، خود مسئله‌ای است. آیا نویسنده بی‌طرف است؟ و یا خود نیز از حقیقت آگاهی ندارد؟ نویسنده‌ای که از ابتدای داستان، غم‌گین است. تراژیک می‌نویسد، و حتی جشن و سرور را هم با حسی از ملال توصیف می‌کند. قلم هاردی نه خود قضاوت می‌کند، و نه به خواننده مجال قضاوت کردن می‌دهد؛ اما چیزی که موجب این ناتوانی‌ست، بیش‌تر دسترسی نداشتن به حقیقت محض به‌نظر می‌رسد، و تأکید نویسنده روی سیطره‌جویی نیرویی به‌سان تقدیر و یا حکمت بر انسان‌ها.  با این‌حال هاردی روح انسان را چنان می‌شکافد‌ که تبدیل به دشتی به‌سان اگدن‌هیث می‌شود. انگیزه‌ها، افکار، خودخواهی‌ها، معصومیت‌ها و خامی‌ها، از میان اعمال انسان‌ها بیرون می‌ریزند.

گیر می‌کردم میان سوءتفاهم‌ها، میان شایعات و هرآن‌چه انسان‌ها را به داستانی بدل می‌کند. گیر می‌کردم میان نگاه یوستاشیا و مادر کلایم از پشتِ آن پنجره. هم‌چنان تاثیر کلام مؤثر یوستاشیا بر من جاری‌ست؛ زمانی که در برابر قضاوت‌های بدیهی کلایم گفت «خاموش می‌مانم»، «من می‌روم»، و نماند تا صحنه‌ای سنتی و تکراری از زنی که باید توسط شوهرش تبرئه شود را، ارائه دهد. این همان «زن جدید» است که حتی اگر در داستان خلق و نابود شده باشد، در دل جامعه ظهور پیدا کرده است.

آن‌چه می‌خوانیم چیزی نیست جز روایتی هراندازه تراژیک، اما واقع‌گرایانه از «زندگی»؛ پدیده‌ای که هاردی پیچ و تابش می‌دهد، در اگدن‌هیث پهنش می‌کند، و به تاری و شوریدگی‌اش می‌افزاید.

مهسا مانی

 

ترجمه از

نویسنده

مترجم

نوبت چاپ

اول نشرنو

تاریخ نشر

1403 (چاپ قبلی: 1369)

قطع

رقعی

تعداد صفحات

بیست + 497 ص.

شابک

978-600-490-252-6

موضوع

داستان‌های انگلیسی — قرن ۱۹ م.

دسته‌بندی:

ادبیات, ادبیات داستانی کلاسیک جهان

دیدگاهها

حذف فیلترها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “بازگشت بومی”

ویژگی‌های محصول

لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ، و با استفاده از طراحان گرافیک است، چاپگرها و متون بلکه روزنامه و مجله در ستون و سطرآنچنان که لازم است، و برای شرایط فعلی تکنولوژی مورد نیاز، و کاربردهای متنوع با هدف بهبود ابزارهای کاربردی می باشد، کتابهای زیادی در شصت و سه درصد گذشته حال و آینده، شناخت فراوان جامعه و متخصصان را می طلبد، تا با نرم افزارها شناخت بیشتری را برای طراحان رایانه ای علی الخصوص طراحان خلاقی، و فرهنگ پیشرو در زبان فارسی ایجاد کرد، در این صورت می توان امید داشت که تمام و دشواری موجود در ارائه راهکارها، و شرایط سخت تایپ به پایان رسد و زمان مورد نیاز شامل حروفچینی دستاوردهای اصلی، و جوابگوی سوالات پیوسته اهل دنیای موجود طراحی اساسا مورد استفاده قرار گیرد.

ترجمه از

نویسنده

مترجم

نوبت چاپ

اول نشرنو

تاریخ نشر

1403 (چاپ قبلی: 1369)

قطع

رقعی

تعداد صفحات

بیست + 497 ص.

شابک

978-600-490-252-6

موضوع

داستان‌های انگلیسی — قرن ۱۹ م.

دسته‌بندی:

ادبیات, ادبیات داستانی کلاسیک جهان

معرفی محصول

بازگشت بومی، روایت بازگشت کلایم یوبرایت از شهرِ پاریس به اِگدِن‌هیث است.

راستش را بخواهید من نه قصه را ساده دیدم و نه کاراکترها را، نه نثر هاردی و نه تصاویر را. همه‌چیز در‌هم‌تنیده است. کاراکترها به‌واسطه‌ی طبیعت تعریف می‌شوند، ‌و به‌واسطه‌ی طبیعت می‌میرند. کتابی‌ست به‌راستی درگیر زندگی روستایی و شبانی، و تمرکز آن بر روی روابط انسان‌ها، اعمال‌شان و انگیزه‌هایشان قرار گرفته‌ است.

اِگدِن‌هیث، مکانی‌ست بیش از یک منظره؛ و طبیعت آن نه تنها در دشتِ افسرده و غم‌بارش، که در کاراکترها آشکار می‌شود. اگدن‌هیث —که وقتی رمان را باز می‌کنی در فصل اول جلوی چشمانت نمایان می‌شود— با روحی که گویی از جنس آدمی‌ست، جایی‌ است که فضای خالی میان انسان‌ها را پر می‌کند.

بارها پرسیدم از خودم: اگدن دقیقاً «کیست»؟ روح کهن یوستاشیاست که در بدن نمی‌گنجد؟ و یا یک خاطره‌ی قدیمی از کودکی کلایم؟ زمینِ بازی کاراکترهاست که در نهایت مغلوب‌شان می‌کند؟ آیا جایی‌ست که دیگوری وَن مدام به آن برمی‌گردد تا عشق تامسین را در خود مرور کند؟ و یا پرورش‌دهنده‌ی آن کشش و تمنایی‌ست که وایلدیو را به سوی یوستاشیا هدایت می‌کند؟

چیزی که واضح است، یک‌نواختی اگدن است. اصرارش بر یک‌رنگ بودن آدم‌ها و حفظ سنت‌ها، و آن چهارچوبی‌ست که هرچند یوستاشیا وای در آن جای نمی‌گیرد، اما کلایم با تمام توانش واردش می‌شود، تا تغییرش دهد —تصویری‌ امیدوارانه از آینده که طبیعت بی‌رحمانه آن را جلوی چشمانش تار می‌کند.

آدم‌ها در «بازگشت بومی»، نه در صفت می‌گنجند و نه در تیپ. هیچ‌کس خوب و هیچ‌کس بد نیست. آن‌چه در ایجاد «رخدادها» موثر است، انبوهی‌ست از غرایز، شرایط، انگیزه‌ها و احساسات.

یوستاشیا وای، زنی‌ که اولین برخوردم با او تصویری‌ست که بر فراز تپه‌ها، کنار آتش هم‌چون زنی اساطیری، پرقدرت ایستاده است. چشم‌اندازی که هرچه نزدیک‌تر می‌شود، پرده از رویاهای دست‌نیافتنی او برمی‌دارد. زنی که او را جادوگر می‌نامند، در بازویش سوزن فرو می‌کنند، و در هیچ خانه‌ای راهش نمی‌دهند. زنی جوان که سودای رفتن به «جایی خارج از روستا» را در سر دارد؛ حال آن‌که خود نیز از آنِ این دشتِ خاموش و وحشی‌ست. چنان در رویاها و آرزوهایش مغروق است، که برایش فرقی نمی‌کند «چه کسی» او را به خواسته‌هایش برساند. او زنی‌ست که برای دیدن مردی که آوازه‌اش به گوشش رسیده است، لباس شوالیه تن می‌کند و میان پسرها تئاتر اجرا می‌کند. کدام‌یک از کاراکترهای زن در نیمه‌ی اول قرن نوزدهمِ انگلستان حاضر است برای رسیدن به چیز کوچکی شبیهِ «دیدن چهره‌ی مردی که از پاریس آمده»، خود را به پسر تبدیل کند و پا به خانه‌ای بگذارد که بعدها درهایش را به رویش می‌بندند؟ شاید بکی شارپِ تکری چنین شهامتی را داشته باشد، اما قطعاً از معصومیت و بی‌تجربگی یوستاشیا برخوردار نیست.

کلایم یوبرایت، مردی که از پاریس —از دل رویاهای یوستاشیا— آمده تا روستا را ارتقا دهد و مردم را باسواد کند. مردی که نیمه‌قهرمانانه می‌آید. با پشت سر گذاشتن مرگ دو زن عزیز زندگی‌اش، زنده می‌ماند و درنهایت به واعظی بدل می‌شود تا نه دیگری را، بل‌که قدری خودش را تسکین دهد. در یک تراژدی که قهرمانش، فدای ارزش‌های خود می‌شود، کلایم یوبرایت شبه‌قهرمانی‌ست که ارزش‌هایش فدا می‌شوند و خود زنده می‌ماند.

وایلدیو، که دو زن را دوست دارد و با طرد شدنِ نهایی‌اش توسط یوستاشیا، آتش تمنایش برافروخته‌تر می‌شود و در لحظه‌ای که با تامسین ازدواج می‌کند، پشیمان می‌شود. مردی که راضی نیست. عاشق نیست. بابت چیزهایی خود را سرزنش می‌کند که دستی در آن‌ها ندارد، اما خطاهای عینی‌اش را گردن نمی‌گیرد.

تامسین، زنی که به‌راحتی در قراردادهای اجتماعی روستا جا می‌شود و به سعادت زندگی‌اش با همسر بی‌وفا و فرزندش، می‌اندیشد.

و سرانجام دیگوری ون، که عشقی بی‌ادعا و فاقد «خودخواهی» را نسبت به تامسین در دل دارد، عشقی که وایلدیو نه می‌تواند به پای همسرش بریزد، نه یوستاشیا. ون مردی‌ست که عشق را به‌عنوان احساسی ضروری برای ادامه دادن، برمی‌گزیند، و به شکل ناظر زندگی محبوبش درمی‌آید —عشقی که او را پاداشی گران می‌دهد.

آن‌چه این روابط مثلثی را از نگاهی به‌نسبت جدید بررسی می‌کند، خود مسئله‌ای است. آیا نویسنده بی‌طرف است؟ و یا خود نیز از حقیقت آگاهی ندارد؟ نویسنده‌ای که از ابتدای داستان، غم‌گین است. تراژیک می‌نویسد، و حتی جشن و سرور را هم با حسی از ملال توصیف می‌کند. قلم هاردی نه خود قضاوت می‌کند، و نه به خواننده مجال قضاوت کردن می‌دهد؛ اما چیزی که موجب این ناتوانی‌ست، بیش‌تر دسترسی نداشتن به حقیقت محض به‌نظر می‌رسد، و تأکید نویسنده روی سیطره‌جویی نیرویی به‌سان تقدیر و یا حکمت بر انسان‌ها.  با این‌حال هاردی روح انسان را چنان می‌شکافد‌ که تبدیل به دشتی به‌سان اگدن‌هیث می‌شود. انگیزه‌ها، افکار، خودخواهی‌ها، معصومیت‌ها و خامی‌ها، از میان اعمال انسان‌ها بیرون می‌ریزند.

گیر می‌کردم میان سوءتفاهم‌ها، میان شایعات و هرآن‌چه انسان‌ها را به داستانی بدل می‌کند. گیر می‌کردم میان نگاه یوستاشیا و مادر کلایم از پشتِ آن پنجره. هم‌چنان تاثیر کلام مؤثر یوستاشیا بر من جاری‌ست؛ زمانی که در برابر قضاوت‌های بدیهی کلایم گفت «خاموش می‌مانم»، «من می‌روم»، و نماند تا صحنه‌ای سنتی و تکراری از زنی که باید توسط شوهرش تبرئه شود را، ارائه دهد. این همان «زن جدید» است که حتی اگر در داستان خلق و نابود شده باشد، در دل جامعه ظهور پیدا کرده است.

آن‌چه می‌خوانیم چیزی نیست جز روایتی هراندازه تراژیک، اما واقع‌گرایانه از «زندگی»؛ پدیده‌ای که هاردی پیچ و تابش می‌دهد، در اگدن‌هیث پهنش می‌کند، و به تاری و شوریدگی‌اش می‌افزاید.

مهسا مانی

 

نظرات خریداران

دیدگاهها

حذف فیلترها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “بازگشت بومی”

نیز پیشنهاد می‌کنیم