به دست آوردن؛ از دست دادن
باور نمیکنم؛ اندوهی چنین عمیق را… انگار خاکستری شدهام. پلک هایم سنگین است، فکر کنم دارد گریه ام می گیرد. گاه آرامم، گاه بیقرار. بااحساس گناه، خشم و نفرت؛ چرا با من چنین کردی؟ چرا رهایم کردی؟ تنها شدهام، تنهای تنها. بدون تو زندگی برایم بیمعناست. بدون تو از آن کوچه گذر نخواهم کرد. شاید بهتر باشد من هم دیگر نباشم. نمی فهمم، اصلا چه مرضی است زندگانی که آخرش مرگ است! در این مدت که نبودی آنقدر زجر کشیدم که اگر زنده بودی خودم می کشتمت.