از درکِ یک پایان، تا…
رمانِ فقط یک داستان را از منظری میتوان ادامهی تأملاتِ داستانیِ جولیان بارنز دربارهی حافظه و زمان دانست. بنمایهی اصلیِ رمانِ مشهورِ او درکِ یک پایان نیز بهواقع همین احضارِ گذشته، و در عینِ حال کندوکاو در سازوکارِ حافظه بود. راویِ درکِ یک پایان با همان جملهی اول راهبردِ خود را آشکار کرده بود: «بی هیچ ترتیبِ خاصی به یاد میآورم…»؛ و، بلافاصله پس از به یاد آوردنِ گزارهوارِ چیزهایی نظیرِ «نرمهی برّاقِ مُچِ دست»، کنشِ به یاد آوردن را به ایدهی زمان گره میزد: «ما در زمان به سر میبریم ــ زمان ما را در خود میگیرد و شکل میدهد ــ اما من هیچگاه احساس نکردهام که زمان را چندان خوب میفهمم».