نه دربارۀ مرگ، دربارۀ زندگی

«همه می‌میرند» نه درباره مرگ که دربارهٔ زندگی است؛ بدون هیچ تلاشی برای پیراستن یا فروکاستن آن. رِژین، بازیگری شیدا و شیفتهٔ حیات و حرکت، در تکاپوست تا به‌وسیلهٔ هنر خود از همتایانش فراتر رود و با شهرت جهانی‌اش جاودانگی بیابد. او که برای اثبات یگانگی خود دست و پا می‌زند مردی را ملاقات می‌کند که قرن‌ها پیش فرمانروای شهری بوده و برای برتری یافتن آن بر شهرهای دیگر و یکپارچه کردن جهان در فرمانروایی مطلق خود، عمر جاودانه طلب می‌کند. با مقدمهٔ رویارویی این دو نفر، دوبوار پاره‌ای از تاریخ تمدن بشر را در روایتی نیمه‌‌خیالی به تصویر می‌کشد.

ادامه مطلب

با جاودانگی

انسان موجودی است که بودگی خود را در جاودانگی جستجو می‌کند این تمایل همیشگی به ابدیت در بشر از ابتدای تاریخ تا به امروز بوده. شاید آرزوی جاودانگی از طمع و آزی باشد که دائماً به آنها چنگ انداخته و هر قدر بیشتر داشته بیشتر خواسته. شاید از این خیال سر برآورده که با عمر دراز با تلاش و ثروتی ابدی میتواند با رنج ونابه‌سامانی‌های این جهان بجنگد. اگر بشر با همه محدودیت‌های فیزیکی و جسمی در دریایی از زمان و ثانیه‌ها غرق شود، و مرگ جایی در زندگی جسمی او نداشته باشد چه بر سر او خواهد آمد؟

ادامه مطلب

مرگ در پیش رو

همه می‌میرند… شاید این روزها بیش از همیشه به این واقعیت نزدیکیم که همه می‌میرند. مرگ در یک‌قدمی ماست و نَفَس به نفَس تعقیبمان می‌کند. درست در همین روزهاست که هر چیز ساده‌ای در گذشته خواستنی و ارزشمند جلوه می‌کند؛ انگار آنقدر مهم بوده‌‌اند که پای زندگی بدون آنها لنگ می‌زند. به‌قول شاهرخ مسکوب: «مرگ هرچند به‌اندازهٔ زندگی طبیعی و عادی‌ست، ولی با این‌همه پدیدهٔ عجیبی‌ست، همه‌چیز را دگرگون می‌کند و از همه بیشتر عادی بودن زندگی را». انگار پسِ پشتِ مرگ است که زندگی معنا می‌یابد.

ادامه مطلب