جود گمنام آخرین رمانی بود که هاردی نوشت و پس از آن قلمش را صرف سرودن شعر کرد. جود شاید از این حیث شاعرانهترین رمان هاردی باشد؛ نثری که نهتنها به شعر شبیه است بلکه قطعات کوتاهی از اشعار هم در جای جای متن کتاب دیده میشود.
جود گمنام سرگذشت پسربچهای یازده ساله را دنبال میکند که در روستای مریگرین در منطقهی خیالی وسکس زندگی میکند؛ کودکی با احساساتی زلال و درکی شفاف از نابرابری طبیعت. دوستان او پرندگان و کتابها و رویاهایشاند. جود میخواهد مانند آموزگارش از روستا خارج شود و به شهری دانشگاهی بهنام کرایستمینستر برود. هدفش تحصیل در دانشگاه و زیستن در شهریست که مردمانی متمدن دارد. شاید جود میتوانست در مسیر رسیدن به این اهداف سریعتر عمل کند اگر شنبهروزی در نوزدهسالگی، با زنی به نام آرابلا روبهرو نمیشد؛ اگر مانند قبل احساسات جنسی و شهوانیاش خاموش مانده بودند و در تماس با جنس لطیف، کتابها را به فراموشی نمیسپرد. آرابلا زنیست که غرایز جنسیاش برایش تصمیم میگیرند و آتش شهوت را در جود روشن میکند. او در نتیجهی یک احساس گذرا، تعهدی ابدی با مردی میبندد که هیچکدام به یکدیگر تعلق خاطری ندارند. اینجا، اولین ضربهایست که هاردی بر قراردادی بهنام ازدواج و تعهدهای بیاساس آن وارد میکند. آرابلا نمونهی زنی شهوانی و سکسدوست است که از گذشته تا آینده، در جامعه وجود داشته است اما حضور او در ادبیاتِ هاردی، شجاعانه و تازه است.
باری، جود در نهایت به کرایستمینستر میرسد اما دانشگاه او را نمیپذیرد. جود میگوید شاید اصلا نیازی به درس خواندن نباشد، میتوانم کشیشی ساده شوم. در اثنای قوی شدن ایمان جود، زنی جدید، زنی اثیری، زنی که مانندش را پیش از آن در ادبیات انگلستان نخوانده بودیم، در مسیر جود سبز میشود. سو، که ایدههایی نو و ضدمذهب دارد، دخترعمهی جود بینواست و مانند او از خانوادهای آمده است که در ازدواج ناموفق بودهاند. اینجاست که هاردی ناگهان چند پله از رمانهای پیشین خود فراتر قدم برمیدارد و دستی میکشد بر قلهی تنهایی در عصر مدرنِ پیشِ رو، شکست انسان در متمدن شدن و ناکام ماندن او در تعلق پیدا کردن. ازدواجِ خارج از کلیسا و قانون شاید حالا در جوامع پیشرفتهتر امری عادی و بدیهی جلوه کند، اما با قرار گرفتن آن در قرن نوزدهم، عملی تابوشکنانه و غیرمعمول تلقی میشود. جود و سو اگرچه فاصلهای پنجاه ساله با عقاید پیشروی خود داشتند (و به آن آگاه بودند)، تلاش کردند روی این گسل هرطور که میتوانند پلی بسازند و آنطور که میخواهند، خارج از قراردادهای اجتماعی، زندگی کنند؛ اما جامعهای که در ظاهر روشنفکرانه جلوه میکند، هنوز آمادگی پذیرش تغییر را ندارد. درحالی که میکوبند و بازسازی میکنند، خراب میکنند و دوباره از نو میسازند، هنوز سنتی و قدیمی فکر میکند. آن شهری که مرکز تمدن و اندیشههای جدید باید باشد، زندگی جود و سو را بهسان تراژدیهای یونانی درهم میریزد و تقدیر -که همیشه نقشی جدی در رمانهای هاردی داشتهاست- بار دیگر لباسها را میدرد، کلمات و اشیایی که تمدن به انسانها بخشیدهاست را از او میگیرد و لخت و عورش میکند. زمان بر روی فرزندی که از دل قراردادهای اجتماعی در بیقراری عصر جدید متولد شدهاست، اثری معکوس دارد و این کودک همراه با کودکان آزادی و اندیشههای ضدعرف، چه نمادین تلف میشوند تا بار دیگر به چرخهی تباهیِ جود دچار نشوند.

