پارۀ نخست
پنیر و کرمها داستان یک شورش کوچک علیه دیوانسالاری و سلسلهمراتب رستگاری در مسیحیت اروپایی است که به راحتی سرکوب و خاطرۀ آن به بایگانی کلیسا سپرده میشود؛ داستان آسیابانی میانهحال در روستایی در شمال ایتالیا که به یمن برخورداری از سواد خواندن و فراهم آوردن کتابخانهای کوچک برای خود (شامل چند کتاب مذهبی و غیر مذهبی)، بینشی اومانیستی و انتقادی در قبال مذهب رسمی کلیسایی را در خود پرورش میدهد. تلاش منوکیوی آسیابان برای نشر دیدگاههایش در جامعۀ روستایی کوچک زادگاهش (فریولی) کار او را به دادگاه تفتیش عقاید و محاکمه و مرگی جانگداز میکشاند. گینزبورگ از پس قرنها، دادگاه منوکیو را دوباره برپا میکند، اما این بار، نه به قصد محاکمه، بلکه به قصد فهم سازوکارها و زمینههای تبدیل یک آسیابان روستایی، در جامعهای با ساخت هنوز ارباب-رعیتی، به یک دگراندیش مذهبی. مورخ ایتالیایی از روی پارهای از اسناد کلیسایی منتشرنشده، که در جریانی تحقیقی دیگر به آنها برخورد کرده بود، شرحی خواندنی و برانگیزنده از این شورش کوچک یکنفره به دست میدهد و کتاب پنیر و کرمها را تبدیل به پرخوانندهترین اثر در ژانر خردتاریخ میکند.
در بخشی از صحبتهایم پیرامون این کتاب، در نشست ۱۸ آبان در دانشگاه تهران، (که در اینجا آن را کمی تنقیح میکنم و بسط میدهم) به یکی از رموز جذابیت این کتاب برای مخاطبان عمومی و متخصصان -از نظر خودم- اشاره کردم. از نگاه من، برای کشف نخستین راز محبوبیت این کتاب در میان مخاطبان وسیعترِ غیر متخصص باید به سراغ وجوه ادبی آن رفت.
در مقایسه با اسلوبهای روایی رایج در میان مورخان، گینزبورگ راهکاری نسبتاً آشناییزدایانه را برای پیکربندی روایی سرگذشت منوکیو به کار میگیرد. در روایت او خبری از آن منبعشناسیهای تفصیلی مندرج در آغاز کتب تاریخی نیست. همچنین بر خلاف شیوههای رایج در تاریخنگاری آکادمیک، او کار خویش را با پرداختن به زمینههای علی بزرگ و بافتهای کلان آغاز نمیکند. در صورتبندی کلاسیک مفروض از سرگذشت منوکیو، مورخ ممکن بود ابتدا از توصیف جامعۀ ایتالیا و حیات روستایی آن در قرن شانزدهم آغاز کند و سپس به سراغ خردهروایتها و جزئیات دیگر برود. سپس شرحی فشرده و یکجا از زندگی و سرگذشت منوکیو ارائه کند و در نهایت آن را ذیل عنوانها و مقولات مجزا و روشن تحلیل کند. اما گینزبورگ تا حد قابل توجهی از این منطق کلاسیک تخطی میکند و آن روایت خطی حاکم بر اغلب تواریخ سنتی و مدرن را کنار میگذارد. او همان ابتدا شخصیت منوکیو به عنوان نقش اول (protagonist) داستان را در چند صفحه معرفی میکند و به صورت زیگزاگی میان لحظات حضور او در دادگاه، دفاعیاتش، تاریخ کلانتر فرهنگی، ساخت اجتماعی و … حرکات رفت و برگشتی ظریفی انجام میدهد. فصلبندیهای او کوتاه هستند و هرگز نمیکوشد موضوعات ظاهراً مرتبط را با ابزارهای منطقی و بلاغی مرسوم در نوشتن متون پژوهشی در هم ادغام کند و فصول کتابش را طولانیتر و به ظاهر منسجمتر کند، در عوض رو به یکی از تمهیدات کلاسیک در داستاننویسی میآورد: تعبیۀ دامهای روایی در انتهای هر یک از این فصلهای کوتاه، به گونهای که آنچه شما را به ادامۀ خواندن ترغیب میکند نه فقط نفس آگاهی از یک واقعۀ تاریخی، بلکه همان تکانۀ داستانپردازانهای است که میخواهد بداند «خوب، بعدش چه شد؟». از همین روست که در بسیاری از قطعات کتاب یک حس تعلیق نیرومند حاکم است که عنوانگذاریهای فصول نیز آن را تشدید میکنند.
افزون بر این، گینزبورگ به نوعی تخیل مهارشدۀ داستانی نیز در کار خود متوسل میشود. این کاربرد تخیل را از آن رو میتوان «مهارشده» نامید که زمام روایت را تماماً به تخیل نمیسپارد تا منطق روایت واقعیتبنیاد تاریخی را به پای مقتضیات قصهگویی قربانی کند. برای روشن شدن بهتر موضوع، بیایید این قطعه از کتاب را با هم بخوانیم:
صبح تقریباً رو به پایان بود و بازجویی میبایست مدت کوتاهی برای ناهار متوقف میشد و تا بعد از ظهر همان روز به تعویق میافتاد. منکیو، سرمست از سخنان خود، پشت سر هم صبحت میکرد و حکایات و مثلهایی را با آنچه از شرح کتاب مقدس به یاد داشت، به هم میآمیخت. او به احتمال خسته هم بود. بخشی از زمستان و بهار را در زندان گذارنده و به احتمال بیصبرانه نتیجۀ محاکمهای را انتظار میکشید که تا آن زمان تقریباً سه ماه به درازا کشیده بود. با این حال، با چنان دقتی استنطاق شدن از سوی چنین راهبان باسوادی (حتی برای یادداشت کردن جوابهای او سردفتری حاضر بود)، برای کسی که دایرۀ مخاطبانش تقریباً از دهقانان و پیشهوران نسبتاً بیسواد تشکیل میشد، به احتمال تجربۀ مهیجی بوده است. مخاطبانش پاپ و شاهان و شاهزادگانی نبودند که او در رؤیاهایش با آنها سخن گفته بود؛ اما این هم برای خودش چیزی بود…
پارۀ دوم
قطعۀ فوق ممکن است ما را به یاد رمانهای غیر داستانی (non-fiction novel) نویسندگانی نظیر ترومن کپوتی بیندازد که از رخدادهای واقعی برای خلق روایتهای داستانی بهره میگیرند و میکوشند بیشترین التزام را به واقعیت مورد نظر و بسط منطقی آن، بدون ایجاد احساس یک رخداد متفاوت از رخداد اصلی، به خرج دهند. با این همه، آن تخیل مهارشدهای که در مورد گینزبورگ از آن سخن میگوییم از به کارگیری برخی اختیارات و آزادیهای نویسنده در آن گونۀ ادبی پرهیز میکند و فیالمثل هرگز سودای بازسازی کامل رویداد در قالب یک روایت تام و تمام، که خلاءهای موجود در شواهد را پوشش میدهند، پرهیز میکند. برای نمونه یک رماننویس غیر داستانی به خود اجازه میدهد تا گفتوگوهای میان شخصیتها را یا برخی کنشهای قهرمان را با اتکا به منطق عمومی حاکم بر رخداد، به گونهای واقعگرایانه بازسازی کند و شکافهای گزارشهای ناقص تاریخی را برای تأمین جاذبههای ادبی بدین سان پر کند، ولی گینزبورگ در قطعۀ مزبور تنها به گمانهورزی محدود دربارۀ برخی از حالات ذهنی و روانی منوکیو در موقعیت جدید بسنده میکند. البته باید اذعان کرد که بهرهگیری گینزبورگ از این نوع شگردهای خاص ادبیات داستانی بسیار محدود است و در همۀ اثر او نمیتوان نمودهای آن را سراغ گرفت.
بخش قابل توجهی از پنیر و کرمها اختصاص یافته است به شرح و تفسیر باورهای منوکیو که در دفاعیهها و پاسخهای او به مفتش کلیسا بازتاب یافتهاند. این شرحها، که گاهی هیئت نوعی تفسیر و ذیلنویسی برای یک متن کلامی را به خود میگیرند، بعضاً ملالآور هستند، اما جزء جداییناپذیر و ضروری آن پرترۀ فکریای هستند که نویسنده از قهرمان خود ترسیم میکند، و گینزبورگ برای پرهیز از ایجاد حس ملال مستمر در خواننده از تجمیع یکبارۀ آنها در یک فصل مستقل خودداری میکند و از همان شگرد حرکت رفت و برگشتی میان شواهد گفتاری و تفسیر آنها، رجوع به زمینههای تاریخی کلان، و ارائۀ خردهروایتهای کنشمحور بهره میگیرد. یکی از رموز جاذبۀ کتاب او نیز ایجاد همین تنوع روایی از رهگذر خردکردن کنشها، گفتارها و زمینههای علی کلان در طول روایت و ادغام هنرمندانۀ آنها در یکدیگر است که باعث میشود هر بار نویسنده بتواند خواننده را غافلگیر و هیجانزده کند. در واقع، در نمونههایی متعددی، گینزبورگ آنچه منتقدین خردتاریخ نقص بالقوۀ این گونه از تاریخنگاری میدانند، یعنی گرایش ذاتی این نوع از تاریخ به حکایتپردازی را، تبدیل به نقطۀ قوت اثر خود میکند.
شگردهای تاریخنگارانۀ گینزبورگ موضوعی دیگر است که سعی خواهم کرد در مطلبی جداگانه بدان بپردازم.

