از مرگ تا شهاب‌سنگِ پنهان

 از مرگ تا شهاب‌سنگِ پنهان

چندی بود به امکانِ داستانی به لحاظِ ادبی جدی و سطحِ بالا اما در عینِ حال جذاب می‌اندیشیدم. نه داستانی صرفاً پلیسی، داستانی که در عین درگیر کردن خواننده با ماجراهای پرپیچ‌وخم و دقیق لذتی ببخشد که ما دیگر در عصر فیلم به‌کلی از آن محرومیم. یافتم و چنان در هیجان و مکاشفه‌ی خواندنش فرورفتم که تا سطر آخر را نخواندم نتوانستم زمینش بگذارم: خانم اسمیلا و حسِ برف. بر آنم که مهم‌ترین، یا بهتر است بگویم ذاتی‌ترین، ویژگی رمان امکانی‌ست که برای شناخت دیگری پیش روی ما می‌گذارد. هرچه پیش‌ترها با جزم تمام باور داشتم که شخصیت‌های یک رمان درواقع وجوه مختلفِ هستی نویسنده‌اند و باید که چنین هم باشد، اکنون بر این نظرم که رمان نه بازتاباندن خود در دیگری، بلکه بازتاباندن دیگری در خود است. لذت آنجا پدید می‌آید که شخصیتی را پیشِ روی خود می‌بینیم به‌غایت شفاف و متفاوت با خودمان که وادارمان می‌کند بشناسیمش تا دوستش داشته باشیم یا از او بدمان بیاید، بی‌آنکه نویسنده خود درباره‌ی خیر و شر او قضاوت کند. رمان خانم اسمیلا و حس برف برای اغلبِ ما که گرینلند را ندیده‌ایم و شاید هرگز هم نبینیم، برای ما که ترکیبِ عجیب انسان گرینلندی ــ اروپایی و ویژگی‌های او را نمی‌شناسیم، لذت آشنایی با دنیایی متفاوت را نیز در خود دارد؛ به‌ویژه برای ما، که برف و یخ و یخچال طبیعی در تجربه‌ی زیستی‌مان به‌کلی جایی ندارد.

نوشتۀ مانی پارسا

کتاب‌های مرتبط

اشتراک این مطلب

نظر (0)

نظری ثبت نشده است